!یه حرفی مونده رو دلم

 
یکیمون بهار سرخوش ، یکیمون پاییز پر درد
نویسنده : صدرا - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٩
 

چند شب پیش قصد رفتن به شهرستان را داشتم که دیر رسیدم و

اتوبوس رفته بود منم تصمیم گرفتم  به جای اینکه به خانه برگردم در

همان اطراف ترمینال جنوب دو سه ساعتی بچرخم که چمن خلوت و

خوبی دیدم و رفتم آنجا دراز کشیدم تازه داشت چشمام گرم میشد که

یک جوان پیش من آمد و گفت:سیگار داری؟ گفتم:سیگاری نیستم.

چند دقیقه ای رفت و با یک موکت کوچک برگشت و همانجا دراز کشید،

به چهره اش نمیومد کارتن خواب باشه. به من گفت: تا حالا این جا

ندیده بودمت. گفتم: مسافرم. نمیدونم چرا احساس کردم بهترین

فرصته که سر بحث رو با این جوان باز کنم همیشه دوست داشتم با

این افراد صحبت کنم و از دردهاشون با خبر شم و این بهترین موقع بود

چون هم سن و سال خودم به نظر می رسید.

گفتم: شما همیشه اینجا می خوابی؟ زمستونا چی کار می کنی؟

گفت: بله البته خواب که نه دو سه ساعتی دراز میشیم تا صبح بشه و

بریم سر کار.

پرسید:بچه کجایی. گفتم:تهران، شما از کدوم شهرستانی؟ گفت:

منم بچه تهرانم خونمون دو تا کوچه بالاتره.با تعجب پرسیدم: پس چرا

نمیری خونه؟! گفت: از خونه خوشم نمیاد از 13-14 سال پیش که پدرم

مرد و مادرم دوباره شوهر کرد از آن خانه رفتم. بحث گرم شده بود، از

برادرانش گله کرد که با وجود اینکه وضع خوبی دارندحالی از او نمی

پرسند از روزهای اوج خود گفت که روزگاری در نارمک مغازه داشته

و از برادرش گفت که رفته انگلیس  و از خودش گفت که روزگاری راه

برادرش رو رفته ولی از ترکیه دیپورت شد و چند ماهی به خاطر خروج

غیر قانونی طعم زندان رو چشید.

 و ازگواهینامه خود گفت که تاریخ آن به اتمام رسیده در حالیکه یک بار

سوار ماشین نشده از گواهینامه رالی خود گفت و از مدرک فوق دیپلم

حسابداری اش.

ازش پرسیدم: چند سالته؟ گفت: 25/9/1359 و این روزها دنبال تاریخ

وفاتم هستم!

باز هم حرف زد و از کارتن خواب معتادی گفت که چند وقت پیش به

خاطر مصرف زیاد در همان حوالی جان خود را از دست داد ولی

شهرداری حاضر نشد جنازه اش را جمع کند و او گوشی خود را فروخته

بود و با یکی از دوستانش خرج کفن و دفن میت را جور کرده بودند و از

من پرسید اگر من بمیرم کسی هست که گوشیشو بفروشه جنازم رو

جمع کنه؟ و من حرفی نداشتم بزنم. و باز از شب سرد زمستونی

گفت که چوب هایی که برای درست کردن آتش جمع کرده بودند تمام

شده و مجبور شده بودند لباس های خود را آنجا بریزند تا آتش خاموش

نشه.

مشغول حرف زدن بودیم که دو نفر با مشمایی که معلوم بود پر از خرت

و پرت هایی است که از سطل آشغال جمع کردند از آنجا رد می شدند

که از آنها درخواست سیگار کرد و  آنها سریع سیگاری به او دادند و 

جالب اینجا بود که حتی به او گفتند اگر بیشتر می خوای بریم واست

بگیریم و من دیدم که مرام و معرفت در میان این قشر ضعیف بسیار

بیشتر وجود دارد.

در آخر حرفاشم از فاصله طبقاتی گفت و از جوانی که آن دست خیابان

زندگی می کنند و پدرش یک تویوتای آخرین مدل به او هدیه داده و از

صبح تا شب خیابان رو بالا پایین میره و از پارتی بازی گفت و داماد خاله

اش که با مدرک دیپلم در شرکت سایپا استخدام شده و ماهی دو

میلیون حقوق میگیره.

خسته شده بودیم و گفت: یه آهنگ بذار گوش کنیم، در میان آهنگ

های گوشیم دیدم این آهنگ سیاوش قمیشی بیشتر به درد آن فضا

می خورد و آن را گذاشتم:

من میگم منو شکستن                        چشم فانوسم و بستن

تو  میگی  خدا   بزرگه                          ماهو میده به شب من

من میگم اخه دلم بود                           اونکه  افتاده به  خاکه

تو میگی سرت سلامت                         آینه  ها  زلال  و پاکه

اینه که فاصله ها  رو                             نمیشه با گریه پر کرد

یکیمون بهار سرخوش                       یکیمون پاییزه پر درد

من میگم فاصله مرگه                           بین دستای  تو  و من

تو میگی زندگی  اینه                           حاصل عشق تو با من

من میگم حالا بسوزم                            یا که با غصه بسازم

تو میگی فرقی نداره                            من که چیزی نمیبازم

من میگم اینجا رو باختی                       عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همین بود                       تو یک برگی توی این باد
 
خسته شده بود و خوابید، من به فکر فرو رفتم نمی دونستم چند درصد

حرفاش راسته ولی مانده بودم مقصر این که این جوان چنین زندگی

دارد چه کسی است؟ خودش یا مادرش یا جامعه یا دولت یا کلاً تقصیر

روزگاره.

تصمیم گرفتم قدر زندگیمو بیشتر بدونم متنی براش نوشتم و کیفم رو

برداشتم و رفتم به استقبال صبحی دیگر و زندگی شلوغ و ماشینی و

آدمای سنگی و ..................