!یه حرفی مونده رو دلم

 
خدایا شکرت
نویسنده : صدرا - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٤
 

خدایا من بد کردم نه به تو که به خودم، فکر کردم منو نمی بینی فکر

می کردم کلاً خدا هم به فکر اینه که چه چیزی صرف داره غافل از اینکه

تو داشتی ما رو می دیدی، داشتی به من می خندیدی و می گفتی

عجب بنده قدرنشناسی هستی. می گفتی من که همه جوره هواتو

دارم چرا کور شدی؟ اما من ندیدم تا امروز تا امروز که چه عرض کنم تا

همین الآن ساعت 21/45 ، همین الآن که مادر خبر داد آزمایش مغز

استخوان خواهرت اومده و خواهرت سرطان خون نداره، خدایا من

نمی دونستم درد جدید خواهر عزیزم اینقدر جدیه اما تو می دونستی

و به ما و به فرزند کوچکش رحم کردی.

یک هفته بیمارستان و استرس تا آمدن جواب آزمایش، ارزششو داشت

خدایا شکرت که به موقع جلوی همه چیزو گرفتی. شکرت که باعث

شدی خواهرم به موقع در بیمارستان بستری بشه و باز هم ممنون و

متشکر که جواب آزمایش خوب بود،من مطمئنم بقیه دردهاشم بهبود

پیدا می کنه.

 خیلی باحالی خدا.


 
 
یک ولادت، روز پدر و روز مردانگی
نویسنده : صدرا - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦
 

دوستم می ‌گوید پسرِ خوبی نبوده ‌ام من

   می ‌فهمی که

   می ‌گویم پس چی که می ‌فهمم


   می ‌گوید

   می ‌دانی که

   دیر به دیر سر می ‌زدم به مامان و بابام

   می ‌گویم آره خب، می ‌دانم


   می ‌‌گوید حتّی تو همان شهر هم که زندگی می ‌کردم

   ماهی یک ‌بار می ‌رفتم دید‌نشان

   یا از این هم کمتر حتّی

   می‌ گویم آره خب


   می ‌گوید بارِ آخری که رفتم بابام را ببینم

   می‌ گویم بارِ آخری که بابام را دیدم


   می ‌گوید بارِ آخری که بابام را دیدم

   درباره ‌ی زندگیم ازم پرسید

   که ببیند جیبم خالی نمانده

   رفت تو اتاقِ بغل و

   یک ‌چیزهایی آورد داد بهم


   می ‌گویم آهان

   دوباره یادِ سردیِ دستِ پدرم می ‌افتم

   بارِ آخری که دیدمش


   می ‌گوید پدرم برگشت در آستانه ‌ی در و

   دید که ساعت ‌مچی ا‌م را نگاه می ‌کنم

   گفت می ‌دانی که دوست داشتم بیشتر بمانی و

   حرف بزنی باهام


   می‌ گویم آره خب


   می‌ گوید ولی اگر سرت شلوغ است

   دوست ندارم حس کنی مجبوری بمانی

   چون من اینجام


   چیزی نمی ‌گویم


   می‌ گوید بابام گفت

   شاید هم کارِ مهمی داری که باید برسی بهش

   شاید هم با آدمِ مهمی قرار داری و

   دوست ندارم زورکی نگهت دارم


   از پنجره بیرون را نگاه می ‌کنم

   دوستم بزرگتر از من است

   می‌ گوید به بابام گفتم آره، خب

   کارِ مهمی دارم

   بعدش هم گذاشت رفت

   می ‌دانی

   امّا نه باید جایی می ‌رفتم و

   نه کاری که بهش برسم.

متنی از ویلیام استنلی مروین _ دابلیو.اس.مروین

 

 سوال

اگر فرزند پسر داشتین اسمشو چی میذاشتین؟

ترانه

خواننده محبوب من که خودتون بهتر از من می دونید کیه!! یه شعری

قدیما خوانده که بنده این شعر رو تقدیم تمام آقا پسرا می کنم:

خونه خالی خونه سرده
خونه سرد و سوت و کوره
با امید آینه دق واسه من سنگ صبوره
پسرم وقتی که تو دنیا بیای
چراغ خونمو روشن می کنی
پسرم وقتی بیای با خنده هات
به دلم رنگ جوونی می زنی
پسر پسر زندگیمو پر می کنه
پسر پسر قند عسل میشی برام
عصای دستم میشی تا بزرگ شدی
من از خدا غیر تو چیزی نمیخوام


یه مرده یه مرد

این یک دفاعیه از خودم و همجنسام نیست، این یه حقیقته حقیقتی که

سال ها و قرن هاست گم شده است.

ما همیشه در طول تاریخ مردان جنگ طلب را دیدیم، مردانی را دیدیم که

به زنان تجاوز کردند، مردانی را که تنها چهره ای خشن با سبیل از بنا

 گوش دررفته داشتند و در حال کتک زدن همسر خود هستند.

مردانی را دیدیم که بی احساسند و نسبت به زنان حس برتری و سلطه

جویی دارند، مردانی که به انواع و اقسام شکل ها به همسران خود

خیانت می کنند تا به دنبال هوی و هوس خود بروند.

اما هیچگاه مردانی را ندیدیم که در پشت چهره به ظاهر خشن چه قلب

رئوف و مهربانی دارند، هیچگاه مردی را ندیدیم که در خرمشهر برای

اینکه به دخترانش توسط بعثی ها تجاوز نشود به درخواست دخترانش

آنها را زنده به گور کرد. بله زنده به گور کرد او پدر بود قامتش شکست

میوه های باغ زندگیش را با دستان خود زیر خاک کرد چون در میان آتش

و دود راه دیگری نداشت...

 دستان پینه بسته پدرانمان را ندیدیم، هیچوقت قبول نکردیم که یه مرد

هم در عشق شکست می خورد چون یک زن هم می تواند خائن به

عشق باشد.

ما سعی نکردیم هیچگاه مردی را ببینیم که صبح تا شب برای روزی

حلال همسر و فرزندانش کوشید اما آخر ماه وقتی فرزندش از او پیتزا

می خواست پولی نداشت تا برای او تهیه کند، او شکست اعتبار او

جلوی فرزندش پایین آمد اما در خودش ریخت.

علی بن ابی طالب تنهایی خودش را در یک چاه داد می زد چون در طول

تاریخ یک چیز یاد ما دادند، مرد حق ندارد اشک بریزد!

یک مرد باید بسوزد و بسازد اما من می خواهم این تابو را بشکنم و با

صدای بلند گریه کنم به خاطر یه عمر تنهایی و سکوت.

پیشاپیش فرا رسیدن ولادت امیر المومنین حضرت علی(ع) بر همه

مسلمانان مبارک باد و روز پدر بر تمام پدران و روز مرد بر تمامی مردان

خجسته باد.

 


 
 
پایان رویا، آغاز کابوس
نویسنده : صدرا - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳
 

از دوستشون خواستم ببینه کسی تو زندگیش هست یا نه؟

و فردا جواب پیامکی این بود: خانم ع نامزد دارد... 6-7 ماه دوری کار

خودش رو کرد.

لطفاً به پسری که روزگار زمینش زده و مثل جنازه روی زمین افتاده

لگد نزنید.

همیشه فکر می کردم آدمای شجاع میرن بهشت، اما وقتی من تصمیم

گرفتم شجاع باشم رفتم قعر جهنم!

خدایا هر وقت باختم شکایتی نکردم اما این بار، شکایت دارم...