!یه حرفی مونده رو دلم

 
کمی شاد کمی غمگین!
نویسنده : صدرا - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳
 

نمی دونم چرا یکدفعه تصمیم گرفتم بنویسم امشب.

گام اول

قصه من اینجوریه، پدر بزرگ مادریم قبل تولد بنده فوت کردند و پدربزرگ

پدریم هم وقتی 3 سالم بود دارفانی را وداع گفت و در واقع لذت داشتن

پدربزرگ رو نچشیدم  اما مادربزرگ چرا، مامان فخری دوست داشتنی ما

وقتی درست اول مهر می خواستم برم  کلاس دوم راهنمایی عمرشو

داد به شما اما مادر مادرم که از بچگی به خاطر سکونتش در خیابان

منیریه بهش میگم مامان بزرگ منیریه خدا رو صد هزار مرتبه شکر

همچنان سایه اش بالای سر ماست حالا همه اینا رو گفتم که بگم

مامان بزرگ منیریه صاحب اولین نبیره شد، مامان بزرگ منیریه مبارکه!

گام دوم:

من و دوستم در پارکی در طرشت در کنار یک پیرمرد،

پیرمرد: هوا خوبه

دوست ما: نه حاج آقا کجا هوا خوبه؟ هوا آلوده است.

پیرمرد: پول دادی؟

دوست ما: نه

پیرمرد: پس زر میزنی!!.................... خدا رو شکر کن.

گام سوم:

در خانه در یک روز وسط هفته، حاضرین من و مادر و پدر.

پدر: خانم ناهار حاضره؟

مادر: بله حاضره الآن میذارم داغ بشه تا نماز بخونم غذا رو بخوریم.

پدر: بذار مایکروفر داغ بشه.

مادر: آره الآن میذارم.

بعد از چند دقیقه....

مادر: ما که مایکروفر نداریم!!!!!!!!!!!!

گام چهارم:

و باز هم ماه رمضان...

این ماه رو حتی اگر روزه نگیریم حتی اگر سختی روزه در تابستان همه

رو از پا بندازه بازم نمیشه دوسش نداشت، ماهیه که حتی اگه فرقی

نکنیم در آن اما حداقل ادای خوب بودن رو در میاریم. و چه زیباست

لحظه های افطار که یک تنور نان رو شما حساب می کنید تا شاید یک

نیازمند بتواند یه دل سیر نان خالی بخورد! و چه زیباست این سفره ها

 

شاید دل هایمان آماده مهمانی رفتن نباشد، پس خودمان را آماده

کنیم و دعای همیشگی من:

خدایا اگه راه داره ما رو ببخش!

گام پنجم:

عراق پرنده در خون!

ماشاالله یه سری از کشورهای اسلامی تروریست پرورند و آنقدر که آنها

مسلمانند به جدم حضرت محمد هم مسلمان نبوده!

حکم صادر می کنند، سر می برند، زنان را به جهاد نکاح وادار می کنند

یه روز میشن القاعده امروز داعش و فردا...

 

شرمنده ها گفتم زیادی شاد شدین، یه کمی هم گریه کنیم به حال و

روز کسانی که روزی فرشته ها به پای آنها سجده کرده اند.

بیشتر از همیشه جهان به حضورت احتیاج دارد

گام ششم:

من به شدت نگران وضعیت فرهنگی کشورمان هستم البته آقای

خامنه ای هم یکبار احساس نگرانی کردند ولی نگرانی من از اینه که

همچنان با بی تدبیری بعد از یک بازی قهرمانانه برابر ستاره های پر

مدعای آرژانتینی میریم صفحه های اجتماعی آقای داور و آقای مسی

و هر  چی حرف از دهنمون در میاد می نویسیم و بعد میگیم آقای

مشایخی میاد عذرخواهی!!

داوری بد بود اما رفتار ما بدتر.

گام هفتم:

مسئولین محترم دستگاه قضایی باز هم تاکید می کنم جای بهاره

هدایت ها در زندان نیست، مطمئن باشید یک روز ظلمی که شما در

حق مردم روا داشتین و به جرم حرف زدن آنها را حبس کردین دامنتان

را خواهد گرفت. این نامه رو چند وقت پیش خانم هدایت برای همسرش

نوشت که بسیار زیبا بود و من تنها قسمت کوتاهیش رو برای شما

میذارم:

می دانی امین، من نمی دانم آدم های بیرون چه تصوری از زندان دارند،

شاید فکر می کنند ما اینجا نون خشک سَق می زنیم و مدام اشک می

ریزیم و افسرده ایم.. وقتی یک جدید الورود می آید معمولاً می گوید:

وضعتان زیاد هم بد نیست..خوب است، فکر نمی کردم اینطور باشد! من

که شخصاً بهشان می گویم صبر کنید، سختی اینجا خیلی از جنسِ

خورد و خوراک و لباس و آسایش و وسیله نیست، شاید آنقدری که ما

اینجا به هر بهانه ای جشن می گیریم و دور هم هستیم آن بیرون از این

خبرها نباشد، اما اینجا نداشتن های بزرگی دارد..خیلی بزرگتر از این که

ظاهراً به نظر می آید، دلتنگی ها را هم اگر بگذاریم کنار-که البته

 نمی تواند کنار گذاشته شود- اینجا سر ریز شدن عمرت را می بینی که

به خاک می ریزد و فرو می رود..

اینجا هدر رفتِ زندگیمان خیلی زیاد است ، حالا تو بگو با خوشی..از

طرفی بر باد رفته هایمان کاملاً مقهور کننده است..

ما اینجا در دنیای دیگری زندگی می کنیم، خیلی دور..وقتی که برگردیم،

نه ما دیگر آن آدم های سابقیم و نه شما..من از این فاصله ها می ترسم

گام هشتم:

بچه ای که در تعاونی سپه گم شده و کارمند فروشگاه از بچه می پرسه

اسمتو بگو، تو گم شدی الآن پدر مادرت میان پیدات میکنند.

بچه: من که گم نشدم اینجام پدر مادرم گم شدند!

گام نهم:

و من همچنان به شما خواندن این وبلاگ را پیشنهاد می کنم، وبلاگی

که با راهنمایی های دوستان داره بهتر میشه و مطالبشم به روزه:

خانومی که شما باشی

گام دهم:

من همیشه خودم رو در میان شعرها جستجو می کنم و حال امروز من

در این بیت ها خلاصه شده است:

واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم

دلخوشیم به اینکه شاید سحرو یه روز ببینیم

و گام آخر:

من همیشه می خواستم آدم خوبی بشم اما :

قسمت نشد