!یه حرفی مونده رو دلم

 
8 سال پیش بود!
نویسنده : صدرا - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
 

8 سال پیش بود،صبح بود. یکی از شهرهای استان کرمان در ایران لرزید و بیش از 40000 نفر

جان خود را از دست دادند.

حالا من از کی بنویسم؟ از کودکانی که از همان سن پایین یتیم شدند یا بی مادر شدند؟ از

جوانی که تمام خانواده خود، همه عزیزانش را از دست داد تا باقی عمر تک و تنها بماند و به

انتظار مرگ بنشیند؟ یا از نوجوانی که رفتن عزیزانش را دید ولی با همت بالا به زندگی

برگشت؟ شما بگید از کی بنویسم، از خانواده هایی که بعد از 8 سال هنوز بی سر پناه،  

در کانکس های موقت روزگار می گذرانند؟ یا از راهزنان و کسانی که در روزهای بعد از

زلزله کمک های مردمی را دزدیدند و پول حرامی را به جیب زدند؟ می خوام از پدری

بنویسم که جنازه دو فرزندش را در آغوش گرفت و به دل خاک سپرد یا شاید از دختر و

پسر جوانی بنویسم که روز قبل زلزله روز عروسیشان بود و روز بعد زلزله روز تشییع جنازه

آنها! نه، از مادری می نویسم که دید فرزندانش زیر آوار گرفتار بودند ولی نتوانست آنها را

نجات دهد.

نمی توانم  بنویسم، فقط می نویسم 8 سال پیش بم 6.6 ریشتر لرزید و 40000 نفر

به راحتی رفتند آن دنیا!