!یه حرفی مونده رو دلم

 
هوای گریه دارم
نویسنده : صدرا - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۸
 

 این منم صدرا.س 0 ساله!

در ا دی ماه 1366 در خیابان منیریه تهران چشم به جهان گشودم اما

چند سال بعد به غرب تهران آمدیم و نزدیک به 20 سال ساکن این

منطقه هستیم.دوران کودکی و نوجوانی برای من در خانواده ای نسبتاً

شلوغ لذت بخش بود اما از دوران دبستان غیر از سال اول آن هیچوقت

لذت نبردم. دوره راهنمایی هم از لحاظ درسی هم جو مدرسه برایم

خوب بود اما دوره دبیرستان با افت درسی من همراه شد و دوره پیش

 دانشگاهی به اوج خود رسید اما با قبولی در دانشگاه سرانجام  خوبی

 پیدا کرد.

و این یک بیوگرافی ساده از پسری است که گاهی بیش از اندازه اسیر

زندگی شد و گاهی خیلی ساده آرزوی مرگ کرد و از زندگی بیزار شد.

روزی عریان به این دنیا آمدیم و جمعی را خوشحال کردیم اما من از آن 

می ترسم که پایان زندگی من باز هم با خوشحالی همراه باشد.

25 سال از خداوند عمر گرفتم ولی هیچگاه نتوانستم به آن نقطه اوجی

که آرزو داشتم برسم و من  90 درصد خودم را مقصر می دانم اما این

حق را برای خودم قائل هستم که چند سوال هم از خداوند بپرسم.

جدی ترین سوالم این است خدایا چه انتظاری داری ما  در این دنیای

رنگارنگ و پر از فرقه ها و عقیده های گوناگون بتوانیم خوب را از بد

تشخیص دهیم؟ یک زمانی مردم 2 انتخاب داشتند بین فرزند پیامبر و

دشمن فرزند پیامبر. اما ما امروزه این همه حزب و دسته داریم که

همگی خود را عاشق فرزند پیامبر می دانند و حتی گروهی را خارج از

کشور داریم که مخالف این ها هستند و به زیارت امام علی نیز می

رفتند.ما اکنون سنی مذهب داریم که شیعه را زیر سوال می برد و

بسیاری از کارهایی که از بچگی به ما یاد داده اند را به نقد می کشاند

و ما بهایی داریم که حرف های جالب می زنند اما کارهایشان غیر

منطقی است ما یهودی داریم مسیحی داریم فراماسون و شیطان

پرست و ... و ماندیم که چه کنیم؟ خدایا گرفتار شدیم. اگر همرنگ

جماعت نشویم و حرف های تازه بزنی از جامعه طرد می شوی و انواع

القاب را برایت در نظر می گیرند. این روزها خیلی دوست دارم خود را به

روانی بودن بزنم اما مثل بعضی نباشم دوست دارم شلوار پارچه ای با

کفش کتانی بپوشم دوست ندارم با شلوار پاره به خیابان بیایم می

خوام موبایلمو بفروشم و به جای اینکه در مترو از اول مثل بقیه تلفن

همراه دستم باشد و صحبت کنم با بغل دستی خود مشغول اختلاط

شوم. دوست دارم در یک پژوهشکده عضو شم و ساعت ها درباره

موضوعاتی که تخصصی در آن ندارم فکر و تحقیق کنم.

نمی خوام در مهمانی از قیمت دلار و بالا پایین شدن مسکن حرف بزنم

می خوام از عشق اساطیری صحبت کنم و یا از مشکلات فکری مردم یا

از بی خانمان هایی که در زمستان شبها در راه آهن تهران روی

صندلی ها می خوابند و تا صبح چندین بار با داد و فریادهای مسئولان

از خواب می پرند و حتی دوست دارم همذات پندار شم و کارتن خوابی

کنم!  دوست دارم از اعتیاد صحبت کنم  و از درد هایی که خانواده های

معتادان می کشند بگویم.

خدایا ما بیش از آن که خود بخواهیم اسیر زندگی شده ایم ما خیلی

چیزها را دیدیم و شنیدیم اما ککمان هم نگزید ما شنیدیم که به زن

مردم در مملکت به ظاهر اسلامی تجاوز شد اما دق نکردیم ما دیدیم که

کودکان شین آباد و درودزن در آتش سوختند اما حرفی نزدیم ما دیدیم

که در میدان کاج مردی را کشتند اما فرصت نداشتیم کاری کنیم چون

مشغول فیلمبرداری با موبایل بودیم! خدایا ما دیدیم که در غزه و

افغانستان و میانمار و پاکستان و عراق و مصر و تونس و لیبی و یمن و

عربستان و بحرین و سوریه زنان و مردان و کودکان مسلمان به خاک و

خون غلتیدند اما پایان هفته در عروسی بابا کرم رقصیدیم! مقصر فقط ما

نیستیم که بی احساس شده ایم و این همه جنایت را می بینیم اما

حس خاصی به ما دست نمی دهد مقصر اصلی آنهایی هستند که

آنقدر آدم کشتند که دیگر برای ما کشته شدن آدما عادی شد و حتی

اگر کسی به مخالفت با ما برخواست خودمان قمه را در آوردیم و او را

کشتیم!

پروردگارا 25 سال به من عمر دادی اما آنقدر بد بودم که فکر می کنم

فرشتگان از سجده ای که به من کردن پشیمانند! اما اینک در پایان 25

سالگی و آغاز 26 سالگی کمک کن آنقدر من و دیگر مردم دنیا خوب

شویم که حتی شیطان برای ما سجده کند!