!یه حرفی مونده رو دلم

 
دنیای ما قصه نبود!
نویسنده : صدرا - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۱
 
 

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لُخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسّه بود

زار و زار گریه می‌کردن پریا
مث ابرای بهار گریه می کردن پریا.

گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بُلَن تَرَک
از شبق مشکی تَرَک.
روبه‌روشون تو افق شهر غلامای اسیر
پُشتِ شون سرد و سیا قلعه‌ی افسانه‌ی پیر.

از افق جیرینگ‌جیرینگ صدای زنجیر می‌اومد
از عقب از توی بُرج ناله‌ی شب‌گیر می‌اومد...
«ــ پریا! گشنه‌تونه؟
پریا! تشنه‌تونه؟
پریا! خَسّه شدین؟
مرغ پر بَسّه شدین؟
چیه این‌های‌های تون
گریه‌تون وای‌وای تون؟»

پریا هیچ‌چی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریا
مث ابرای بهار گریه می کردن پریا...


«ــ پریای نازنین

چه‌تونه زار می‌زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی‌گین برف میاد؟
نمی‌گین بارون میاد؟
نمی‌گین گُرگِه میاد می‌خورد ِتون؟
نمی‌گین دیبه میاد یه لقمه خام می‌کند ِتون؟
نمی‌ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد ــ
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین
اسب سفید نقره‌نَل
یال و دُم‌ا ش رنگ عسل،
مرکب صرصرتک من!
آهوی آهن‌رگ من!
گردن و ساق‌ا ش ببینین!
باد دماغ‌ا ش ببینین!

امشب تو شهر چراغونه
خونه‌ی دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می‌زنن
می‌رقصن و می‌رقصونن
غنچه‌ی خندون می‌ریزن
نُقل بیابون می‌ریزن
های می‌کشن
هوی می‌کشن:
«ــ شهر جای ما شد!

عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره»...
پریا!
دیگه توک روز شیکسّه
دَرای قلعه بسّه
اگه تا زوده بُلَن شین
سوار اسب من شین
می‌رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد

جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده‌هاش میاد.

آره! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه‌لا
می‌ریزن ز دست و پا.
پوسیده‌ن، پاره می‌شن،
دیبا بی‌چاره می‌شن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می‌بینن
سر به صحرا بذارن، کویرو نمک‌زار می‌بینن

عوضش تو شهر ما... ]آخ! نمی‌دونین پریا![
دَر برجا وا می‌شن; برده‌دارا رسوا می‌شن
غلوما آزاد می‌شن، ویرونه‌ها آباد می‌شن
هر کی که غُصه داره
غم شو زمین می‌ذاره.
قالی می‌شن حصیرا
آزاد می‌شن اسیرا
اسیرا کینه دارن
داس شونو ورمی‌دارن
سیل می‌شن: شُرشُرشُر!
آتیش می‌شن: گُرگُرگُر!
تو قلب شب که بدگِله
آتیش‌بازی چه خوش‌گِله!

آتیش! آتیش! ــ چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجَستن
تو حوض نقره جَستن...

الان غلاما وایسادن که مشعلارو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیربافو پالون بزنن وارد ِ میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه‌ی یه‌پولش کنن.
دست همو بچسبن
دور یارو برقصن
«حمومک مورچه داره، بشین و پاشو» دربیارن
«قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو» دربیارن

پریا! بسّه دیگه های‌های ِتون
گریه‌تون، وای‌وای ِتون!»...

پریا هیچ‌چی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می‌کردن پریا...


«ــ پریای خط‌خطی

لُخت و عریون، پاپتی!
شبای چله‌کوچیک
که تو کرسی، چیک و چیک
تخمه می‌شکستیم و بارون می‌اومد صداش تو نودون می‌اومد
بی‌بی‌جون قصه می‌گُف حرفای سربسّه می‌گُف
قصه‌ی سبزپری زردپری،
قصه‌ی سنگ صبور، بُز روی بون،
قصه‌ی دختر شاه پریون، ــ
شمائین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می‌خورین، جوش می‌خورین، غُصه‌ی خاموش
می‌خورین که دنیامون خال‌خالی‌یه ، غُصه و رنج خالی‌یه؟

دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بَسّه نبود.
دنیای ما عیونه
هر کی می‌خواد بدونه:
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!

دنیای ما بزرگه
پُراز شغال و گرگه!

دنیای ما ــ هِی، هِی، هِی!
عقب آتیش ــ لِی، لِی، لِی!
آتیش می‌خوای بالاترک
تا کف پات تَرَک‌تَرَک...

دنیای ما همینه
بخواهی نخواهی اینه!

خُب، پریای قصه!
مرغای پر شیکسّه!
آب تون نبود، دون تون نبود، چائی و قلیون تون نبود،
کی بِتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه‌ی قصه‌تونو ول بکنین، کار تونو مشکل بکنین؟»

پریا هیچ‌چی نگفتن، زار و زار گریه می‌کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می‌کردن پریا.



دس زدم به شونه‌شون
که کنم روونه‌شون ــ
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن خنده
شدن، خان شدن بنده شدن، خروس ِ سرکنده شدن، میوه شدن
هسته شدن، انار سربسته شدن، امید شدن یاءس شدن، ستاره‌ی
نحس شدن...

وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره:
می‌بینم و حاشا می‌کنم، بازی‌رو تماشا می‌کنم
هاج و واج و منگ نمی‌شم، از جادو سنگ نمی‌شم ــ
یکی‌ش تُنگ شراب شد
یکی‌ش دریای آب شد
یکی‌ش کوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد...

شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ورکشیدم
زدم به دریا تر شدم، از اون‌ور ش به‌در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می‌زدن، هم‌پای آواز می‌زدن:

«ــ دلنگ دلنگ! شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانوم آفتاب کرد
کُلّی برنج تو آب کرد:

خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین!

ما ظلمو نفله کردیم
آزادی رو قبله کردیم.

از وقتی خَلق پاشد
زنده‌گی مال ما شد.

از شادی سیر نمی‌شیم
دیگه اسیر نمی‌شیم

هاجَستیم و واجَستیم
تو حوض نقره جَستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه‌مون رسیدیم...»


بالا رفتیم دوغ بود
قصه‌ی بی‌بی‌م دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه‌ی ما راست بود:

قصه‌ی ما به سر رسید
کلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

« احمد شاملو - 1332»
 
راستش این شعر رو خیلی دوست دارم خیلی حرف توش داره اما
 
امشب حرف من اینه:
 
 
این واقعیتی است که 3 دین یهود و مسیح و اسلام قبول دارند: حضرت
 
ابراهیم چاقو را بر گردن اسماعیل نهاد ولی چاقو نبرید ناگهان حضرت
 
جبرئیل خوانده شد و فرمود: ابراهیم تو از امتحان خداوند سربلند بیرون
 
آمدی و اینک این گوسفند را به جای فرزندت در راه خدا قربانی کن. این
 
بدین معنی نیست که حیوانات بی ارزشند ولی همه قبول داریم که
 
انسان اشرف مخلوقات است.
 
 
امااین روزا عید قربان که میشه در سامرا جای گوسفند، انسان را
 
قربانی می کنند. نذرشان قبول!
 
این روزا عید قربان در سوریه به جای گوسفند انسان را سر می برند.
 
نذرشان قبول!
 
 
 
این روزا در سوریه مردم با ایمان شده اند و به سبک ابراهیم فرزند
 
قربانی می کنند. نذرشان قبول!
 
 
 
 
این روزا در فلسطین یک سگ فلسطینی مجوز ورود به شهر قدس را
 
دارد اما یک انسان فلسطینی دور مانده از قدس نه. دنیای جالبی
 
است!
 
این روزا حیوانات به زندگی مسالمت آمیز روی آورده اند اما در میانمار
 
انسان های بودایی و مسلمان همدیگر را می کشند. دنیای جالبی
 
است!
 
 
این روزا بعضی انسان ها خود را به شکل حیوانات در می آورند و آرزو
 
می کنند ای کاش حیوان بودند! دنیای جالبی است!
 
 
از نظرات ثبت شده در این وبلاگ (بامداد پالیس خانمها مکان هم دارم
عاشق فوتپارتی و میس دسته جمعی و سن پایین و دانشجو و محصل

دانشجویانی که دسته جمعی خونه گرفتن چه شهرستانی و چه
 
تهرانی اگه احتیاج به سگی دارید که بعد از کلاسهاتون و برای رفع
 
خستگی و خنده و سرگرمی و انجام کارهاتون و لیسیدن و بوییدن و
 
بوسیدن و شستن پاها و جورابها و کفشهای مبارکتون شما رو بخندونه
 
و مسخره و تحقیرش کنین و بهتون سواری بده من آماده ام بخدا
 
حضوری و کاربلد و حرفه ای و دارای سابقه ام پشیمون نمیشین کافیه
 
1 بار امتحانم کنین!)
 
این روزا ارزش حیوانات از انسان ها بالاتر رفته. دنیای جالبی است!
 
 
این روزا بعضیا فقط ظاهر انسانی دارند ولی برای تکه ای استخوان
 
دوست و دشمن را می کشند. ماشاالله مرد!
 
 
این روزا در ایران با شناسنامه یک گاو چندین میلیون به شما وام
 
می دهند اما با شناسنامه انسان پوست تخمه هم به شما
 
نمی دهند. دنیای جالبی است!
 
این روزا محرم که میشه مداحان ما در روضه هاشون میگن: انا کلب
 
رقیه! یادشون رفته حسینی که واسش سینه چاک میدن تشنه لبیک
 
انسان ها بود نه سگ ها! عزاداریت قبول مداح!!
 
روزگار غریبی است نازنین! روزگار غریبی است...

 بیخیال! شرمنده که در آستانه اعیاد ذی الحجه این پست را گذاشتم.

زندگی رو سخت نگیرید!

اگر در هنگام خواندن دعای عرفه قلبتون لرزید صدرا رو هم یاد کنید.

پیشاپیش عید قربان و غدیر همتون مبارک عزیزان