!یه حرفی مونده رو دلم

 
زندگینامه صدرا.س در چند نگاه!
نویسنده : صدرا - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۳
 

سلام دوستان!

این پست وبلاگ یک داستان  کامل از زندگی صدرا.س است که تا آنجا

که میشه زندگی خودش رو تعریف می کنه البته می دونم خیلی هم

مهم نیست اما برای خودم مهمه که چند سال بعد یادم نره که بودم و

این مطلب همیشه جلوی چشمم باشد.

در دوره های مختلف زندگی، انسان ها شرایط مختلفی را تجربه

می کنند در زمان کودکی شور و شوق به زندگی زیاد است در زمان

نوجوانی رویا پردازی برای آینده و در جوانی شما با دیدن مشکلات

زندگی شخصی و جامعه سعی می کنید با واقعیات کنار بیایید و من

دقیقاً در این نقطه قرار دارم که رویابافی را کنار گذاشتم و خودم را با

واقعیت زندگی تطبیق میدم.

صدرا به تاریخ 1 دی 1366 برابر با 21 دسامبر 1987 و 30 ربیع الثانی

1408 در شهر تهران و در بیمارستان سجاد واقع در خیابان فاطمی

حول و حوش ساعت 11 و بیست دقیقه صبح طی یک زایمان طبیعی

در یک خانواده 6 نفره به عنوان آخرین فرزند به دنیا آمد.

پدر صدرا راننده تاکسی و مادرش خانه دار است.

محل سکونت خانواده در آن سال ها خیابان منیریه بود در یک خانه 12

واحدی که خانه ما و مادر بزرگ در کنار هم بود و آن خانه که هنوز

پابرجاست و مادربزرگ  هم هنوز در آنجا ساکن است برای صدرا حس

نوستالژیک دارد.

صدرا از طرف خانواده مادری شد آخرین نوه با اختلاف 24 ساله با اولین

نوه! و از طرف خانواده پدری پنجمین نوه.

دوره نوزادی صدرا هنوز جنگ تمام نشده بود و موشک های صدام هم

به تهران می رسید و 6-7 ماهی صدای موشک های عراقی در گوش

صدرا بود تا آتش بس شد.

این هم عکسی از نخستین روزهای زندگی دنیوی:

 

قبل از اینکه سال های زندگی را مرور کنم باید بگم من اعتقادی به

سوختن نسل ها ندارم چون همه دهه ها می توانند ادعا کنند ما

سوختیم بچه های دهه 50 میگن ما در دوره کودکی درگیری های

انقلاب را دیدیم و در نوجوانی جنگ. دهه 60 میگن ما در نوجوانی دوره

رکود و ناامیدی بعد از جنگ را داشتیم و در جوانی پدیده ای به اسم

احمدی نژاد! و دهه 70 هم احتمالاً نوجوانی همراه با تورم و جوانی

اتفاقات 88 و حس ناامیدی جامعه.

 

حوادثی که ذکر می شود تقابل اشک ها و لبخندها در زندگی بنده

است.

1366: خب طبیعتاً چیزی از این سال نباید یادم باشد فقط در درجه اول

می خوام از پدر و مادرم تشکر کنم که چنین اسمی را برای فرزندشان

انتخاب کردند چون من اسم خودم رو خیلی دوست دارم.

1369: اولین تصاویر مبهم گذشته که در ذهن صدراست مربوط به این

سال است و مرگ جد پدری که البته خیلی واضح نیست!  صدرا عاشق

خانه قدیمی پدربزرگ و مادربزرگ بود که تا هفت- هشت سالگی من

مامان فخری در آنجا زندگی می کرد ولی آن خانه فوق العاده زیبا و

جذاب با آن حیاط عالی آن زمان تنها با 7 میلیون فروخته شد تا بعدها 

به سرنوشت خانه های دیگر تهران دچار شده و چند طبقه آپارتمان

شود.

نکته جالب اینه که آن خانه در نارمک بود و بعد ریاست جمهوری احمدی

نژاد فهمیدیم تنها یک کوچه با خانه دکتر فاصله داشت و آن موقع

حسرت ما از فروش آن کمتر شد!!

همچنین در این سال ما به غرب تهران مهاجرت کردیم و دوره اجاره

نشینی و انتظار برای ساخت خانه ای که در مجتمع فرهنگیان پدر

پیش خرید کرده بود آغاز شد خانه ای که باعث شد ما 14 سال اجاره

نشینی کنیم و هیچوقت رنگ آن خانه را هم نبینیم!

1370 تا 1372: این سال های کودکی برای صدرا خاطره انگیزه چون

لحظاتی گذشت که تمام فکر و ذکر ما بازی بود و کاری با کار دیگران

نداشتیم حتی دروغ ها هم قشنگ بود! آن سال ها صف بستن مد بود

حتی برای شیر، کوپن بود و دلال هایی که برای این کوپن ها سر و

دست می شکستند، پفک نمکی که امروزه بالای هزار تومان هست آن

زمان 50 تومان بود و ... از آن روزها کارتون های جذابی هم  به یاد

مانده که شاید در ادامه ذکرش کنم.

1373: سالی بود که صدرا مدرسه رفت آن زمان پیش دبستان و

آمادگی اجباری نبود.  اسم مدرسه ما ستارخان بود، این عکس هم

جشن الفبا در پایان یک سال خوب با خانم علی اکبری است. دیگه

خودتون حدس بزنید صدرا کدومه فقط یک دعا می کنم امیدوارم این

معلم اگر زنده است همیشه سربلند باشد و اگر عمرش را به شما

داده جایش در بهشت باشد.

 

1374: در این سال صدرا به واسطه برادر طرفدار فوتبال شد و تیم

پرسپولیس و 18 ساله که این تیم رو دوست داره هر چند مثل گذشته

تعصبی ندارد و تنها از روی علاقه بازی ها را دنبال می کند.

از این سال یک مسافرت به یاد ماندنی در ذهن صدرا مانده، مسافرتی

که تمام فامیل مادری رفتند انزلی از این نظر برای من جذاب است که  

دیگر تکرار نشد چون قرار بود سال بعد یک اتفاق ناگوار بیفتد!

1375: صدرا در این سال برای اولین بار درد را احساس کرد سال

سیاهی که دختر خاله جوان ما که دو فرزند هم داشت دچار تومور

مغزی شد دختر خاله ای که در سفر شمال نقش رییس رو بازی

می کرد و همه فامیل رو هماهنگ می کرد کار آن سال ما شده بود

عیادت آخر هفته ها از او ولی به آخر سال نرسید دارفانی را در سن

 29 سالگی وداع گفت.

1376: سالی بود که صدرا برای اولین بار سیاست رو حس کرد با آمدن

آقای خاتمی جو جامعه سیاسی شد و علاقه من به سیاست از آنجا

آغاز شد و البته حق داشتم چون حتی جو خانه هم سیاسی بود و

پدر با یکی از دوستان در جلسات آخر ماه هادی خامنه ای و اول ماه

حجت الاسلام محتشمی پور شرکت می کرد، صدرا در هیچ بحثی مثل

بحث های سیاسی حرفشو رک نمی زنه البته سعی می کنه تا آنجا

که میشه با کسی در این باره صحبت نکند.

1378: برای اولین بار صدرا دردهای اجتماعی را احساس کرد سالی

که کوی دانشگاه شلوغ شد و روزهای التهاب آمیزی گذشت و برای

همین سال 88 که مردم اعتراض کردند خیلی برای من تازگی نداشت.

1379 و 1380: پایان دوره دبستان و آغاز تحصیل در دوره راهنمایی و

مدرسه علامه طباطبایی و سال های بسیار سخت زندگی سال هایی

که مادر و پدر در هزینه های کمرشکن زندگی 4 فرزند و هزینه اجاره

کم آوردند و به خانه مادربزرگ مادری پناه آوردیم من دست آنها را

می بوسم چون در چنین شرایطی هم فرزندان خود را در مدرسه

غیر انتفاعی گذاشتند تا پیشرفت کنند. سالی که پدر دیسک کمر 

گرفت و عمل کرد و مدتی خانه نشین شد ما بچه بودیم نمی فهمیدیم

مادر چگونه شکم ما رو سیر می کنه سرمون با میکرو و سگا و

سوپرماریو( قارچ خور) گرم بود و اینجاست که باید از اقوام بامحبت نیز

تشکر کنم که ما رو تنها نگذاشتند.

پدر که بهبودی برایش حاصل شد مادرش(مامان فخری) فوت کرد و من

باز هم سوختم، عاشقانه دوسش داشتم اما رفت.

سال 80 که شد هاشم فوت کرد دقیقاً روز تولدش تصادف کرد فاجعه

بود آخه هاشم فرزند همان دختر خاله مرحوم بود و تنها 16 سال داشت

آن روزها صدرا تازه فهمید مرگ یک مادر چقدر  تلخه اگه هاشم مادر

داشت هیچوقت چنین سرنوشت غم انگیزی پیدا نمی کرد، بگذریم.

1381: صدرا رفت دبیرستان همان مدرسه علامه طباطبایی و

 سال های افت تحصیلی آغاز شد سطح مدرسه خیلی بالا بود و من

کم آورده بودم اما روزها می گذشت و یه جورایی شاد هم بودیم و لذت

می بردیم.

1383: سالی که از اجاره نشینی خلاص شدیم و از اساس کشی

های هر ساله، بله ما خانه دار شدیم قبل از گرانی ها با کمک خاله

مرحوم و دایی که نمک نشناسی است اگر از آنها یاد نکنم.

روزهای آرامی بود برادر هم همزمان که در دانشگاه زبان فرانسه

می خواند در دبیرستان کار می کرد، خواهر های دوقلوی ما هم که

در دانشگاه قبول شده بودند همه مشغول بودیم!

1384: بدترین تصمیم زندگی صدرا در این سال بود که با اشتباه

محاسباتی پیش دانشگاهی را غیر حضوری برداشت و باعث شد تا

یک سال پشت غول کنکور بماند و اشتباهات بعدی باعث دلخوری پدر و

 مادر از من شد که حتی آقای پدر 4-5 ماهی با پسرش حرف نزد!

1385: صدرا وارد بازار کار شد اولین کاری که کرد کارت پخش کنی بود!

از این راه چند ماهی پول در می آورد که با شروع دانشگاه بتواند کمک

خرج خانواده شود بعد هم برای کارآموزی مدتی به دبیرستانی رفت که

برادرش کار می کرد و سپس در شرکت تبلیغاتی به تبلیغ محصولات

ایرانسل پرداخت و همراه با این شرکت برای اولین بار صدرا زندگی

کاری دور از خانواده را برای یک ماه در استان گیلان تجربه کرد البته

پیش از این همراه با مدرسه دور از خانواده مسافرت رفته بود اما

تفریحی بود نه کاری.

1386: در این سال صدرا وارد دانشگاه شد در سمنان رشته مکانیک

آغاز راه دلتنگی زیادی داشتم به سختی خود را با محیط خوابگاه و

دانشگاه تطبیق دادم اما بالاخره شد به طوری که حالا دل کندن از اینجا

سخت شد!!

همچنین در این سال برای 6 ماه در کارگاه تراشکاری عمو مشغول

فعالیت شدم.

یکی از خواهرها هم که در مزون مشغول به کار شد.

1388: شاید در کنار تمام تلخی های این سال و شلوغی ها و درگیری

برای صدرا چندان این سال بدیمن نبود پیدا کردن یک کار نسبتاً ثابت و

فرار از کارهای موقتی و از آن مهمتر ازدواج یکی از خواهرها برای من

روزهای بسیار شادی را رقم زد.

کارهای برادر هم ظاهراً رو به روال بود و یک کافی نت راه انداخته بود و

دو شغله شده بود!

1389: ابتدای این سال برای صدرا با اتفاقات خاصی همراه نبود و حتی

تابستان یک سفر عالی به زیباکنار داشتند اما در ماه های انتهایی و در

صبح سرد دی ماه برادر نامه تکاندهنده ای نوشت و از مشکلات و

بدهی های خود گفت و چند روزی از ما دور بود ذهن پدر و مادر و من و

خواهرها درگیر بود البته جدا از مشکلات متن زیبای نامه بود صدرا

همیشه برادرش رو به خاطر خوب نوشتن و  استعداد بالا در کارهای

هنری ستایش می کرد چون خود من از این نعمت ها محروم بودم!

دوری او از خانه برای دومین بار و به مدت یکی دو ماه، هم مشکلات

روحی صدرا را در این سال بیشتر کرد هم پدر و مادر را اذیت کرد و

سرانجام  پدر با گرفتن وام به کمک فرزندش آمد و باز هم بابا و مامان

خود را فدا کردند.

1390: در ابتدای سال صدرا دایی شد، تولد ریحانه یکی از اتفاقات

خوب برای من بود.

همچنین یک اتفاق بزرگ دیگر در ابتدای سال برای صدرا رخ داد همراه با

خانواده بعد از 22 سال رفت مشهد! اینجوری نگاه نکنید خب امام رضا

نمی طلبید. مسافرتی به یاد ماندنی ما بودیم و خانواده دختر خاله

خیلی عالی بود ریحانه هم در 2 ماهگی مشهدی شد.

1391: سال سیاه برای صدرا بدترین روز زندگی من در 17 دی این سال

رقم خورد وقتی حول و حوش ساعت 7-8 شب خبر باور نکردنی مرگ

خاله رو دادند همه شوکه شدیم و این قصه تلخ این سال بود.

تنها اتفاق خوب این سال حضور صدرا در زندگی اجتماعی بود.

1392: و امسال که تا به حال خوب پیش رفته و سال ویژه ای بوده و

در ادامه هم امیدوارم.

نکات ویژه!:

 1- صدرا همه نوع غذایی می خورد و به قولی بد غذا نیست اما کباب

کوبیده رو از بقیه غذاها بیشتر دوست دارد.

2- صدرا  همه نوع آهنگ گوش می کند هر چند زیاد سبک رپ رو

دوست ندارد عاشق آهنگ های قدیمی است و از میان این همه

خواننده داریوش و هایده و سیاوش قمیشی رو بیشتر دوست دارد و

ماندگارترین آهنگی که شنیده الهه ناز استاد بنان بوده است.

 3- صدرا زیاد فیلم نمی بینه از میان فیلم های کمی که دیده فیلم

مادر علی حاتمی، از کرخه تا راین حاتمی کیا، آوازگنجشک ها مجید

مجیدی، مارمولک کمال تبریزی، جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی،

محمد رسول الله مصطفی عقاد و پاپیون اثر فرانکلین شافنر رو  بیشتر

پسندیده است. از میان بازیگران پرویز پرستویی و شهاب حسینی و

نگار جواهریان را دوست دارد.

4- صدرا زیاد تلویزیون نگاه نمی کند بیشتر فوتبال و مسابقات ورزشی

رو دنبال می کند و گاهی هم اخبار  و موسیقی را از شبکه های

ماهواره می بیند اما بهترین برنامه ای که در طول زندگیش دیده

ساعت خوش مهران مدیری بوده است.

5- صدرا کتاب خواندن را زیاد دوست دارد هر چند این روزها بیشتر

روزنامه می خواند.

6- از میان تیم های خارجی صدرا مدتی طرفدار منچستر بود بعد اینتر

اما امروزه رئال رو دوست داره و پله رو هم بهترین بازیکن تاریخ

می داند و برزیل رو هم خیلی می پسندد.

7- صدرا از بچگی ساعت 1-2 شب می خوابه و ساعت 6-7 صبح

بیدار میشه غیر از جمعه ها، کمبود خوابش رو هم در قطار و اتوبوس

و سر کلاس! جبران می کند.

8- صدرا دین و کشورش  رو دوست داره و از بودن در اینجا راضیه و

یک فرد آزاد است و کورکورانه طرفدار هیچ حزبی نیست اما دوست

ندارد کسی به خاطر ابراز عقیده زندانی شود، حصر شخصیت های

سیاسی رو غیر قانونی و ظالمانه می داند از میان انسان های

تاریخ ساز همه شخصیت های دینی رو دوست داره و امام حسین رو

یه مقدار بیشتر ، از میان شخصیت های تاریخی گاندی، مادر ترزا و

ماندلا رو قابل احترام می داند و هیتلر رو هر چند دوست نداره اما

انسان شجاعی می داند از میان ایرانی ها کوروش، مصدق، دکتر 

شریعتی، آیت الله بهجت، آیت الله منتظری و سید محمد خاتمی  رو

دوست داره. برای آیت الله خمینی احترام قائل است و نادر شاه افشار

رو انسان شجاعی می داند هر چند ظلم های او را قبول ندارد.

9- صدرا عاشق محیط مجازی است و بزرگترین سرگرمی اش است و

همه اخبار را در آنجا دنبال می کند و فعالیت زیادی دارد.

10- از بین فصل ها صدرا بهار را بیشتر دوست دارد و از بین میوه ها موز 

را و از میان رنگ ها اول مشکی رو بعد قرمز.

11- صدرا مسافرت با خانواده را دوست دارد و فقط یکی دو بار با رفیقش

مسافرت جدایی رفته است.

12- صدرا چندان اعتقادی به دوستی های پیش از ازدواج ندارد اما به

تمام کسانی که تصمیم می گیرند با هم دوست شوند احترام

می گذارد هر چند آرزو می کند با نگاه باز باشد نه احساسی.

13- صدرا خوشبختانه تا حالا سیگار نکشیده و شرب خمر هم نداشته

فقط سه چهار باری قلیان را تجربه کرده است.

14- صدرا حس آزادی را دوست دارد به همین دلیل از فضای دانشگاه

بیشتر از مدرسه لذت می برد.

15- صدرا این روزها فقط از یک نفر دلگیر است که انشاالله پدر یا مادر

در آینده مشکل را حل خواهند کرد.

16- صدرا در آغاز 27 سالگی دردهای جوانان و مردم را می بیند و

می فهمد خودش هم خیلی درد دارد اما امیدوار است به روزهای بهتر

ایران امید به فرهنگ بهتر ما امید به اینکه نگاه جنسیتی از بین برود

امید به اینکه تیعیض علیه زنان نداشته باشیم و در میان آرزوهای

شخصی همه رو نمیگه  فقط دو تا رو که خودش دعا می کند شما هم

دعا کنید اولی سفر کربلا دومی سفر مکه.

17- به تمام کسانی که به من احترام می گذارند احترام خواهم گذاشت

و از تمام افرادی که من را دوست دارند بسیار ممنونم و نظر اشخاصی

که من را دوست ندارند برای من محترم است.

بدرود